خوشبختی یعنی دیدن چیزای کوچیک...............
نشستن روی یه صندلی و دیدن یه فیلم آن هم تقریبا به مدت 2 ساعت!!زمان زیادیه که صبر این همه نشستن و این همه دیدن رو ندارم و خارج شده است از حوصله من و خارج میشم از این نشستن و یا...اصلا نمی رم.
طلا و مس جزء فیلم هایی بود که وقتی دیدم به خودم گفتم باید زودتر این فیلم رو می دیدم و چندان متوجه نشستن و دیدن زیاد نشدم و این برای من جذاب و خوب بود.
خیلی از لحظات فیلم برام جذاب بود و جذاب بود دیدن این همه ساده دیدن،ساده نگاه کردن و روایت جذاب و ساده که لایه های پنهان یک زندگی ساده را نشان می داد.
و تمام این ساده بودن ها تو را وادار به فکر و تامل می کند و برای فکر و تامل باید نگاه کنی و نگاه کنی و نگاه.
نمی خوام اصلا در مورد این فیلم چیزی بگم یا حرفی و نگاهی از زوایای مختلف.
تنها برایم گفتن حسی بود،که نسبت به دیدن اون داشتم.
وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی ؛
پس خفه شو و بازی کن........
«وقتی از ارتفاع یک ساختمان بلند زل میزنم به پایین، آن پایین درست زیر ساختمان یکی از آن خانههاست. جایی است که مرگ خوابیده و منتظر است. وقتی قرص سیانوری را توی دست میگیری، میتوانی لای ذرات آن مرگ را ببینی که خودش را جمع کرده و کمین کرده است...»
**********
کمی دیر با نوشته هاش آشنا شدم ولی خیلی زود تمام آنچه از آن بدستم رسید رو خوندم و از آن بعد سعی کردم بخوانم نوشته هایش را...و وقتی هم که "من گنجشک نیستم " رو دیدم سریع گرفتم و خوندم و خوندم و خوندم و...
جریان مال الاان نیست ولی امروز احساس کردم دوست دارم در موردش بگم...
نوشته های مستور رو همینطوری دوست دارم،نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت بهش دارم یه ارتباط خوب باهاش دارم که این ارتباط رو دوست دارم.
********
«... . دیگر من نیستم. یعنی نمیخواهم باشم. میخوام استعفا بدم. از آدم بودن. ازاین که مثل شما دو تا دست و دو تا پا و دو گوش دارم. از خودم متنفرم. کاش میشد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمیخاک باغچه. کاش میشد هر چیز دیگه ای بود به جز شما عوضیهای دوپای بوگندو ...»
*********
آدم های مستور یه نگاه دوست داشتنی دارن از نظر من و همیشه حس این آدمارو دوست دارم و یه جورای همشون واسم جذابن.
تمام اینایی که می گم فقط حس من نسبت به این نوشته هاست حسی که همینطوری دوست دارم.
********
«چشمهایم بستهاند. از جلوی صورتم که میگذرد، من تنها صدایش را میشنوم؛ صدا مثل وزوز مگس است. دور میشود یعنی لابد دور شده چون صدا محو و محوتر شده است. بعد کمی سکوت است. بعد صدای برخورد چیزی با شیشه پنجره»
«در واقع اول آدمها مقدس میشن و بعد اشیا. آدمها خیلی ساده، به این خاطر مقدس میشن که کارهای خوب انجام میدن.... گمونم توی روح تاجی هزار تا چراغ روشنه. تقریبا تمام کارهایی که تاجی میکنه خوبه. زنهای خونهدار هم همین طورند. واسه همینه که به نظر من همه زنهای خونهدار مقدسند.»
********
تحقیق و تفحص در هر آیین به یادگار مانده از باستان در ایران پر از رمزو راز است و شگفتی ، این مطالب که در ذیل خواهد آمد اندر احوالات پیدایش حاجی فیروز در ایران است که خواندنش برای علاقمندان به تاریخ و هنرهای آیینی خالی از لطف نیست.
به
نظر زنده یاد مهرداد بهار، اسطوره شناس، حاجی فیروز بازمانده آیین ایزد
شهید شونده است و مراسم سوگ سیاوش نیز نموداری از همین آیین است. چهره
سیاه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نیز نماد خون سرخ سیاوش
و حیات مجدد ایزد شهید شونده و شادی او شادی زایش دوباره آنهاست که با خود
رویش و برکت می آورند.
مهرداد بهار نیز سیاوش را با ایزد نباتی بومی
مربوط می داند. چرا که پس از شهادت سیاوش، از خونش گیاهی می روید. این
همان برکت بخشی و رویش است. با این تعابیر، وی معنای دیگری برای نام سیاوش
ارایه می دهد. سیاوش را که صورت پهلوی آن سیاوخش و صورت اوستایی سیاورشن
است، معمولا به دارنده اسب سیاه یا قهوه ای معنا می کنند. اما مهرداد بهار
با ریشه یابی آیین سیاوش، معنای این نام را مرد سیاه یا سیه چرده می داند
که اشاره به رنگ سیاهی است که در این مراسم بر چهره می مالیدند یا به
صورتکی سیاه که بکار می بردند. این مطلب قدمت شگفت آور مراسم حاجی فیروز
را نشان می دهد که به آیین تموز و ایشتر بابلی و از آن کهنه تر به آیین
های سومری می پیوندد. شیدا جلیلوند صدفی که بر هبوط ایشتر، ایزد بانوی
باروری و زایش در اساطیر بین النهرین کار کرده، به نکته ای برخورد کرده که
آن را تاییدی بر نظریه زنده یاد مهرداد بهار می داند. ایشتر به جهان زیرین
سفر می کند و برای او دیگر بازگشتی نیست. پس از فرو شدن ایشتر، زایش و
باروری بر زمین باز می ایستد. خدایان در صدد چاره جویی بر می آیند و
سرانجام موفق می شوند آب زندگی را به دست آوردند و بر ایشتر بپاشند. اما
طبق قانون سرای مردگان، ایشتر باید جانشینی برگزیند تا او را به جای خود
به جهان زیرین بفرستد. ایشتر شوهر خود، دو موزی، را که از بازگشت او
ناخشنود بود، بر می گزیند. جامه سرخ به تن دوموزی می کنند، روغن خوشبو به
تنش می مالند، نی لاجورد نشان به دستش می دهند و او را به جهان زیرین می
کشانند. دوموزی ایزد نباتی است که با رفتنش به جهان زیرین گیاهان خشک می
شوند. پس چاره چیست؟ خواهر دوموزی نیمی از سال را به جای برادرش در سرزمین
مردگان به سر می برد تا برادرش به روی زمین بازآید و گیاهان جان بگیرند.
بالا آمدن دو موزی و رویش گیاهان همزمان با فرا رسیدن بهار و نوروزی ما
ایرانی هاست. در آن هنگام که دوموزی به همراه مردگان بالا می آید و سال نو
آغاز می شود، ایرانیان نیز به استقبال فروهرهای مردگان می روند و برای
روان های مردگان که به خانه و کاشانه خود بازگشته اند، مراسم دینی برگزار
می کنند. همزمان با این آداب و رسوم، حاجی فیروز با جامه ای سرخ و چهره
سیاه و دایره زنگی در دست، فرا رسیدن بهار را نوید می دهد. آیا این جامه
سرخ حاجی فیروز همان جامعه سرخی نیست که بر تن دوموزی کرده اند و وی به
هنگام بازگشت به جهان زندگان آن را هنوز بر تن داشته است؟ آیا چهره سیاه
حاجی فیروز نشان از تیرگی جهان مردگان ندارد؟ و آیا دایره زنگی او و نی
لبکی که همراه با او می نوازد، همان نی و سازی نیست که به دست دوموزی داده
اند؟ به گفته شیدا جلیلوند، همه این موارد تاییدی است بر نظریه شادروان
استاد مهردادبهاردرباره بومی بودن این بخش از آیین های نوروزی و بهاری

امشب فیلم به رنگ ارغوان را دیدم . فیلمی با قصه ای جدید که شاید فقط و فقط حاتمی کیا می توانست آن را کار کند . این فیلم برای من راضی کننده نبود چون بعد از دیدن این فیلم چیزی که از آن صحبت می شود داستان فیلم است تا نگاهی به اثری هنری که شاید همین امر است که حاتمی کیا را با فیلم های قبل از خود فاصله می اندازد البته نباید از بازی زیبای حمید فرخ نژاد تشکر نکرد که لحظاتی هر چند کوتاه تماشاچیان را در یک اثر جدی به خنده آورد . ولی نکته ای جالب در بطن فیلم بود که مرا متعجب کرد . قبل از پرداختن به این نکته مطلب زیر را با هم یک بار مرور می کنیم .
((یکی از دستاوردهای سفرهای استانی هیأت دولت، اختصاص بودجهای 5 میلیارد ریالی برای ساخت جادهای عریض از دل جنگل ابر است. جنگلی زیبا که در مرز مناطق کویری سمنان و جنگلهای استان گلستان قرار دارد. این روزها کابوس جاده و بولدوزر، خواب و آرامش را از چشم درختان 4 هزار ساله جنگل ابر ربوده است. لشکری از ویلاسازها با پیش قراولی جادهسازها در کمین این جنگل تاریخی نشستهاند.
جنگل ابر از اهمیت زیستمحیطی بالایی برخوردار است. دکتر پیمان یوسفیآذر مدیرکل جنگلهای خارج از شمال سازمان جنگلها و مراتع در این خصوص میگوید:«جنگل ابر جزو جنگلهای کمیاب اکوتن است. در دنیا مناطق اکوسیستم حاشیهای اندکی وجود دارند که در لبه 2 ناحیه رویشی واقع باشند. جنگل ابر، مرز جنگلهای ایرانی تورانی و جنگلهای یوروپ سیبرین است. به لبههای شرقی البرز به دلیل تنوع زیستی به شدت بالای آن، نواحی رویشی سلطنتی میگویند. جنگل ابر در خاورمیانه بینظیر است و یکی از شاهکارهای جهان به شمار میآید))
منبع :
http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=72878

بله همانطور که خواندید متوجه شدید که از چه چیزی می خواهم صحبت کنم . جنگل که جزئی از داستان حاتمی کیا بود . دانشجویانی که برای مقابله از تخریب جنگل به زندان افتاده بودند . یا دانشجویانی که سر کلاس درس از جنگل و سیاست صحبت می کردند و یا طناب دار نمادین که به عنوان اعتراض در گردن ارغوان بود .
به رنگ ارغوان یا دم خروس

اوه ببخشید یادم رفت بگم که این صحنه را برای نمایش دیدار در اتاق شماره ۳۹ طراحی کردم . با توجه به شخصیت اصلی داستان یعنی روانپزشک که لباس سفید رنگ به تن داشت از رنگ سفید در دکور استفاده کردم . فرم های دکور هم از خطوط شکسته و برجسته استفاده شده تا آشفتگی و اختلالات ذهنی بیمارهای این داستان بیشتر تداعی بشه . البته باید بگم که از این دکور در بازیها کمتر استفاده شد . که شاید دلیل اصلی دیر رسیدن دکور نمایش و زمان کم برای تمرین بود که خوب معلومه دلیل این آخری برای دیر رسیدن بودجه جهت ساخت دکور بود یک مشکل همیشگی برای تئاتر .
نکته آخر هم اینکه باید از افتخاراتی که این نمایش در سیزدهمین جشنواره بین المللی تئاتر دانشجوئی منطقه شمال و شرق کشور که به میزبانی شهر گرگان برگزار شد باید اشاره کرد .
این نمایش در ۵ بخش نویسندگی : محمد نقایی - کارگردانی : مصطفی ابهری - بازیگری مرد : مهدی پورعلیرضا - بازیگری زن : سحر رضوانی و طراحی صحنه : میثم نویریان حائز مقام گردید
امیر بشیری - سجاد انتظاری - مجید بخششیان و حدیث حمیدی نیز هم بازیگران این کار بودند.

امیر بشیری به عنوان بازیگر و من به عنوان طراح صحنه از گروه تئاتر پل مهمان این نمایش بودیم .
ثمر گل تازه ترین آثر فرشید تمری است . نویسنده و کارگردان ساکن در مشهد که تئاتررا به صورت جدی در قوچان آغاز کرده و درطول فعالیت هنری خود فراز و نشیبهای فراوانی داشته است از کارهای به یاد ماندی این کارگردان میتوان به نمایش آرزوی زبان بسته ها اجرا شده در جشنواره تئاتر استان خراسان را نام برد که در زمان خود بسیاری از نگاه ها را به سمت خود معطوف کرد
اما نمایش جدید او پس از سالها دوری از کارگردانی ثمر گل است
نمایشی با یک قصه ی آشنا خانی از پشت تموچین ها که رسم برکت را برای خوشبختی دخترکان طایفه اش میراث آورده و ثمر گل تک مبارز این رسم کهنه است دختر ی که با کشتن خان و خود قهرمان نمایش ترا ژدی فرشید تمری میشود
دنباله ی نقد نمایش را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
چون از قدیم گفتن سربازی آدم را آدم میکند
این همون "که چی؟" معروفه.همون "که چی؟!" که این روزها خیلی درگیرشم!همون "که چی؟!"که چند وقته داره تمام ذهنمو مشغول میکنه.
تئاتر که چی؟انتخابات که چی؟جوانان آینده که چی؟استاد و غیر استاد که چی؟زندگی هنری که چی؟جایگاه هنر که چی؟زندگی که چی؟که چی؟که چی؟که چی؟...
آخرش که چی...این روزا به یه "نمی دانم " بزرگ رسیدم که هیچی رو نمی دونم.هیچی رو نمیدونم و انگار دوست دارم هیچی رو ندونم!
واقعا آخرش که چی...؟!!بعد چند وقت می بینی جایی ایستادی که هیچکس واست مهم نیست و هیچی رو نمی دونی...نمی دونی و انگار همه موافق هستن که ندونی...دوست عزیز این روزها اینقدر درگیر این نمی دانم ها هستم که نمی دونم در برابر حرف و گلایه تو چی بگم!!
نمی دونم ولی شاید ، شاید ، شاید که آینده از آن ما باشه...!!))
از نوشته های امیر بشیری در نقد نوشته ی آ مثل آیندهیکبار دیگر سفر به تهران پیش آمد ، بهانه ی حضور اجرای نمایش // ما همه اهل یک محله ایم // در بیست و هشتمین جشنواره تئاتر فجر در تهران
برداشت یک
جشنواره شاید در نگاه اول آن رونق همیشگی را نداشت چرا ؟ علتش از دید من عدم حضور تاثیر گذارترین اشخاص جامعه تئاتر کشور در این فستیوال بود . بزرگانی که همیشه دلت می تپید برای دیدن کارهایشان و اجراهای فوق العاده ی بازیگرانی که سالهاست کارهایشان را چه از نزدیک و چه از فیلم تئاترهای که به دستت می رسید می دیدی.
برداشت دوم
خوشحالم چرا ؟
چون اجرای هم نسل های موفق خودم در تئاتر را می بینم و به خود می بالم که به واقع چه آینده ی درخشانی خواهند داشت در تئاتر و چه افتخارات بی شماری برای تئاتر کشور در سالهای بعد کسب خواهد شد
(اجرای خوب نمایش مکبث به کارگردانی رضا ثروتی در تالار مولوی که تحسین برانگیز بود اجرای خوش ریتم و موفق )
برداشت سوم
هر بار که از تهران بر میگردم دچار یک سری معظلات فکری می شوم که واقعا ما در شهرستان فکر میکنیم که تئاتر کار میکنیم ؟
ظریفی میگفت ما زندگیمان تئاتری نیست راست میگفت
به خودم میگویم بذار فکر کنم زندگی تئاتری؟ یعنی از همان لحظه ای بیدار شدنت ذهنت روحت و جسمت در یک کلام به تئاتر بی اندیشد و پیشرفت و کشف و شهود آیا من اینگونه ام ؟
برداشت چهارم
ما شهرستانی ها از برون ریز افکارمان واهمه داریم چرا ؟ شاید اینجا در شمال شرق کشور ( مشهد ) بزرگترین ترسمان نفهمیدن مان باشد اشخاصی که تئاتر را در ریخت و اندازه ی همان سالهای پس از پیروزی انقلاب میدانند و از بخت سیاه ما اکنون نظریه پرداز شده اند و افکار نخ نما و بیماری مزمن نادانیشان طلسم روح دوستانم
حال که کار به اینجا رسید بگذار بگویم
اری ما در شهرستان بزرگی نداریم که دست کوچکی را به گرمی بفشارد و برای پرواز افکار او کو شش نماید
( این نکته باز میگردد به نوشته ی امیر رضا کوهستانی برای بزرگداشت آتیلا پسیانی در کتاب جشنواره امسال // آتیلا پدر معنوی بسیاری از هم نسلی های من در تئاتر است ، در این سالها ، نمایش همه ی ما را دید . اما مثل خیلی ها به خسته نباشید های از سر ناچاری بسنده نکرد ، اجراهای نسل من دغدغه اش بود . انگار می خواست نسبت خودش را با آن پیدا کند ، استادی و شاگردی نمی دید که همه باید هضم در مرشد مقدس شوند و...)
چقدر باید هر بار برگشتنم اینگونه مرا عذاب دهد . تا کی و کجا ؟ چرا باید دوستانم همیشه به دنبال مهاجرت باشند و رفتن به غربت تهران ؟
در این پست برای پنج گروه تئاتر مشهد که امسال در جشنواره تئاتر فجر حضور خواهند داشت آرزوی موفقیت میکنم
برای عبدالله برجسته ، علی حاتمی نژاد ، سعید تشکری ، و حامد امان پور( برای کار خیابانیش ) و برای گروه نمایش ما همه اهل یک محله ایم و استاد صابری عزیز
امیدوارم همگی دوستان نمایندگانی شایسته برای مشهد و به ویژه برای تئاتر استان خراسان رضوی باشند .
و "روز حسین" هم توقیف شد !
جناب آقای رحمانیان ؛
متاسفم...!!
نه برای شما که در این روزگار باتوم و اسلحه ، قلم به دست همگان را از دروغ و تخریب و توهین خیابانی به نقد و گفتمان هنری و مدنی فرا خواندید.
نه برای گروه هفتاد نفره تان که در این روزگار تورم و فقر ، سه ماه تمام در سرما و گرما رنج تمرین و طراحی و آهنگسازی و غیره را به جان خریدند و تئاتر را به ابتذال و تجارت در تلویزیون و سینما ترجیح دادند.
نه برای تهیه کنندگانتان که در این روزگار فست فود و کافی شاپ ، با دشنه یی به نام تئاتر خودکشی اقتصادی کرده و از کرایه مکان تمرین ــ شبی 60 هزار تومان ــ تا هزینه ی دکور ، لباس و ... را با مناعت طبع پرداخت کردند.
و نه برای هنر...
متاسفم برای آن هایی که مسئولند از اموال هنرمندان حقوق بگیرند تا احوال آن ها را بد کنند ، خراب کنند ، توقیف کنند ، شانه خالی کنند و درعوض هر روز پیشرفت کنند !
متاسفم برای اصحاب رسانه های کذابی که برای خوش خدمتی ، نمایشی را که ندیده و نخوانده اند را "موهن" می نامند و داعیه صداقت و عدالت نیز دارند!
متاسفم برای برادرم ، خواهرم و فرزندم که گرفتار در برهوت بی فرهنگی و بی هنری ، غافل از راه و چاه، رو به ترکستان می دوند ، و سرنوشت کوچکترین قطب نماها و راهنماها چیزی نیست جز سرنوشت "روز حسین" !
و متاسفم برای خودم ، گروهم و آینده ام ، که من از پس سالها مشقت و ریاضت، و در بهترین شرایط چون شمایی خواهم شد و گروهم چون آن هفتاد تن و عاقبتمان ، عاقبت " روز حسین "!!
خداوند عاقبت همه ی ما را به خیــــر کند...
رضا احمدی
مشهد
شبی از طولانی ترین شب های سردترین فصل سال
همین ابتدا بگویم این یک نظر کاملا شخصی است و مطلق به گره تئاتر پل نمی باشد ( محمد جهانپا )
نمیدانم چرا این را میخواهم بنویسم اما یقین دارم که اگر نمی نوشتم و سکوت میکردم شاید انسان بی توجهی بودم و به یک استاد پیشرو تئاتر بی اعتنا
برای ما بچه های تئاتر شهرستان بهترین راه آگاهی از دست آوردها و خبرهای پر حاشیه در پایتخت و دیگر نقاط ایران بزرگ اینترنت است ودر روزهای گذشته من پیگیر نمایش روز حسین بودم نمایشی که رضا احمدی در چند هفته حضور خود بر سر تمرینها در بنیاد رودکی از اتفاقی نو برایم می گفت و من خود را آماده میکردم که این نمایش را از نزدیک بینم
اما نمیدانم چه شد ؟ خبرهای جور واجور بحثهای داغ پر حاشیه و البته روزنامه نگارانی که حالا میفهمم اگر بخواهند چه بلایی میتوانند نازل کنند ( داستانها و چرندیاتی که از این مرد و آثار او در روزنامه های آمده خبر از بی اطلاعی شدید آنها در مورد رحمانیان است با نگاهی با رویکرد منصفانه نمایش عشقه ی او اجرای متفاوتی بود در عرصه نمایشهای دینی و نگاه بسیار هوشمندانه و به شدت امروزی)
نسخه پیچی نمیکنم ولی میخواهم بگویم ما چند نفر مانند رحمانیان در تئاتر کشور داریم ؟
در شرایط فعلی این رفتار مسئولان تئاتر کشوربا این هنرمند جایز ...؟
این سطور از زبان خود محمد رحمانیان است
:«اگر بتوان خلاصهای بر این نمایشنامه نوشت، این است که یک نمایشنامهنویس بعد از خواندن مقالهای که از او با عبارتهایی مانند «سیریناپذیر، بورژوایی و ناسازگار» یاد شده است، دچار عارضهی «بدنگاری» میشود و نمایشنامهای چندپاره، تکهتکه و ازهمگسیخته مینویسد که در آن، گذشته، حال و آینده در آشوبی مطلق بههم گره میخورند.»
روز حسين نمايشي طولاني و بدون وحدت زماني است و داستان آن بين سالهاي 1356 تا 1387خورشيدي و 25 تا 61 هجري در حركت است. مكان نمايش نيز ثابت نيست و شهرهاي تهران، مكه، خرمشهر، مدينه و كوفه را در بر ميگيرد که از منظري متفاوت به زندگي امالبنين همسر دوم حضرت علي(ع) و مادر حضرت عباس، عبدالله، عثمان و جعفر ميپردازد.
با آغاز اجرا های عمومی تئاتر در مشهد
نمایش // ما همه اهل یک محله ایم //
نوشته و کارگردانی رضا صابری
اجراء شده در هفتمین جشنواره سراسری تئاتر رضوی // تهران //
به مدت 10 شب در پارک ملت – مجتمع امام رضا(ع) سالن نوبیناد امام رضا (ع)
به روی صحنه خواهد رفت
اجرای نمایش
ساعت 18
همچنین نمایش فوق در تاریخ 1388/11/04 در سالن اصلی تئاتر شهر در جشنواره تئاتر فجر ( تهران ) به روی صحنه خواهد رفت
ما نمایشنامهنویسیم. ما اندکیم، بسیار اندک. با اینهمه ما هستیم؛ نشسته در اتاقهایی کوچک، پشت میزهایی کوچکتر. امّا اتاقهای کوچک ما، پنجرههای بزرگی دارد که رو به خیابانها باز میشود، به مردمان کوچه، به بغضهای فروخورده، به چشمهای پُراشک و فریادهای در گلو مانده. ما نمایشنامهنویسیم و این روزها بهجای تالار رودکی و مولوی، خیابان رودکی و چهارراه مولوی را رصد میکنیم، و در چارسوی شهر و ایرانشهر امید را انتظار میکشیم. ما نمایشنامهنویسانِ خلوتگزیده را این روزها حاجتِ تماشا از کویِ دوست به صحرا کشانده است، از مهتابی به کوچه، از تنگنای صحنههای کوچک به بزرگراه قهرمانان بینشان. حالا ما هم در کنار نامهای مفخّمی چون هملت و آنتیگنه و سیاوش، نام قهرمانان حماسههای خیابان را مینشانیم. ما نمایشنامهنویسان نیّت کردهایم از جمعی بزرگ بنویسیم. از آدمهایی که نقشهایی بزرگ را بر ذِمّه گرفتهاند. نیّت کردهایم از آدمهای کوچک کوچه بنویسیم که در دگردیسی نقش به هیأت پرسوناژهایی فناناپذیر قامت بستهاند. اینک این ما هستیم که مخاطب مردمیم. هرچند اندکیم، هرچند خرد و ناچیزیم.
دوستان!
کتمان نمیتوان کرد که اکنون فضای افسردهای جاری است و افسردگی بیش از آنکه وضعیتی روحی باشد، وضعیتی سیاسی است. برای رهایی از این وضعیت افسرده، محتاج امیدی نجاتبخش هستیم، امیدی که از درون این وضعیت جوانه میزند و میل به تغییر و رهایی دارد و از همین رو فعال و کنشگر است. کنشگری برای ما نمایشنامهنویسان هیچ نیست جز ثبت دقیق و صادقانهی رخدادها، همچون شهادتی از این دوران برای آیندگان، تنفس در فضای خیابان و دمیدن آن در روح آدمهایمان، پس همهی دوستان نمایشنامهنویس خود را دعوت میکنیم در این امید رهاییبخش با ما همراه شوند و در نمایشنامههایشان، راوی صادق روزگار خود باشند.
حمید امجد ـ نغمه ثمینی ـ محمّد چرمشیر ـ محمّد رحمانیان ـ محمّد رضاییراد ـ علیرضا نادری ـ محمّدامیر یاراحمدی ـ محمّد یعقوبی
هر از گاهی در مشهد جشنواره تئاتری سر میگیرد به نام جشنواره تئاتر بسیج که معروف به سبزترین سرخ است
جایگاه مناسبی است برای هنر نمایی جوانان شهرستانهای اطراف خراسان رضوی و البته مشهد امشب هم نمایش صدای من کجاست نوشته ی : حمید قلعه ای به کارگردانی : سید جواد رحیم زاده به روی صحنه رفت که اجرای موفق و قابل تحسینی را رقم زد نمایشی که با تمام شایستگی در جشنواره تئاتر کودک نوجوان تئاتر رضوی جوایز بسیار درخشانی را کسب کرد بر خود لازم دیدم از طرف گروه تئاتر پل به تمام عوامل گروه تبریک بگویم و آرزوی موفیت داشته باشمطبقه ی همکف اجرا در جشنواره تئاتر استان نوشته و کارگردانی علی حاتمی نژاد
دربازنگری به کارنامه ی بازیگریم و در یادآوری خاطرات همیشه بازی در نمایش شیر علی ( عطف به سبز ) نوشته ی دکتر پوررضائیان برایم لذتی دیگر داشته، نمایش تک بازیگر وخاص که جشنواره های متعددی را با آن گذراندم
بازی در نقش سلمان فارسی در نمایش وین راه بی نهایت
صادق ستایش در کوچه ی شهید ستایش نوشته ی کیوان صباغ و ...
اما درمیان این همه کار سال 88 اتفاق جدیدی برایم افتاد و آرزویی بازی با محمد الهی و محمد ریحانه و امیر محاسبتی از بازیگران سالهای طلائی تئاتر مشهد به لطف خدا در نمایش ما همه اهل یک محله ایم به ثمر نشست البته باکارگردانی استاد رضا صابری
امسال بازی در نقش غلامرضا خان یار یار برایم تجربه ی تازه بود سختی ها و پیچید گی های نقش برایم جذاب بود خدا را شکر این بار گروهی را استاد صابری گرد آورده بود که انصافا منظم ،خوش برخورد و البته بسیار پیگیر در روند رسیدن به نقش ، به هر حال70 روز تمرین تمام شد و منتظر اجرا عمومی در مشهد و حضور در جشنواره تئاتر فجر هستیم
در این نمایش رضا احمدی به عنوان دستیار کارگردان
و میثم نو یریان به عنوان طراح صحنه از گروه تئاتر پل حضور دارند
اما گروه تئاتر پل در جشنواره امسال با کمال افتخار هیچ نمایشی برای اجرا نخواهد داشت
بنا به اطلاع بنده آقای رضا احمدی درصدد شروع نمایش // یک روایت عاشقانه از مرگ ...// به نویسندگی آقای محمد چرمشیر بودند که متاسفانه جناب نویسنده با نوشتن یک نامه شخصی به دبیر جشنواره تئاتر فجر خواستار بیرون کشیدن تمامی متون نمایش خود در جشنواره تئاتر فجر 1388 بوده اند که با کمال افتخار از سوی دبیر جشنواره موافقت شده و احمدی در شرایط فعلی منصرف از آغاز نمایش
بزودی اطلاعات دقیقتری از روند اجرای نمایش های استان تشریح خواهم کردچرا به تئاتر میپردازم؟ بارها از خود پرسيده ام. و تنها پاسخي كه تاكنون به اين پرسش داده ام از بس پيش پاافتاده است شما را دچار شگفتي خواهد كرد: براي اين به تئاتر میپردازم كه در دنيا صحنة تئاتر يكي از جاهايي است كه من در آن احساس خوشبختي میكنم. اما انصاف بدهيد كه اين فكر، آنطور كه به نظر میآيد، پيش پا افتاده نيست. تحصيل خوشبختي امروز يكي از تلاشهاي اساسي و اصيل است.
این روزهای تئاتر مشهد ، دوستان درگیر تمرین برای رسیدن به جشنواره ی هستند که بعد از عبور از دو جشنواره انتهایش ( جشنواره تئاتر فجر ) فقط حضور در بخش مرور خواهد بود و شاید انتهای سرد و غیر جذاب برای هنرمند شهرستانی که دوست دارد دیده شود
و نمایش صدای من کجاست به کارگردانی جواد رحیم زاده در بخش کودک و نوجوان هرمزگان که خوش درخشید با جوایز کارگردانی و بازیگری
اما در طول جشنواره در دو روز پایانی تنها نمایشی که بسیار برایم جذاب بود "راز ماهی طلایی آکواریوم آقای ژان" بود که بسیار پسندیدم اما بیشترین تعجب من از این بود که چرا این نمایش باید در بخش تجربه های نو باشد ؟
چون کاملا یک نمایش متعارف و دارای ساختار ارسطوئی منظمی بود به هر حال نمایشی بود در چند اپیزود که نقطه ی اتصال همه ی آنها کرنای است که در نقار خوانی امام رضا (ع ) استفاده میشود
در این میان عوامل اجرایی نمایش بسیار منظم و الخصوص هسته ی اصلی بازیگران همگی جوان و جویای نام
